close
تبلیغات در اینترنت

جملات زیبا از مرحوم حسین پناهی


ورود به سايت

ورود به سايت

نام کاربری :
رمز عبور :

  • ثبت نام
  • فراموشي رمز عبور
  • موضوعات
    آمار و اطلاعات
      آمار و اطلاعات
        امار کاربران
        افراد آنلاين : 7
        اعضاي آنلاين : 0
        اعضا سايت : 986
        جديدترين عضو سايت
        حسین اکبرپور
        mehran
        حمید رضا
        123
        neimar
        محبوبه عراقی
        valid
        مرضیه احمدی
        arman
        داود
        آمار بازيدها
        بازديد امروز : 2,795
        بازديد ديروز : 1,702
        ورودي امروز گوگل : 4
        ورودي گوگل ديروز : 2
        آمار مطالب
        کل مطالب : 1121
        نظرات : 489
        اطلاعات سيستم شما
        اي پي شما : 23.20.223.212
        مرورگر :
        سيستم عامل :


    تبلیغ یکساله
    مطالب جديد
    مطالب پربازديد
    معرفی بهترین سایت هاست رایگان ایران

    استفاده كنندگان از اين هاست ملزم به رعايت قوانين كپي رايت و قوانين جمهوري اسلامي ايران هستند

    براي استفاده از لينك زير ثبت نام كنين

    اول قوانين و مقررات رو بخونين بعد برين صفحه اول و ثبت نام كنين


    http://hostraygan.com/l


    سخنان زیبا و متفکرانه مرحوم حسین پناهی




    درک زیبایی ‚ درکی زیباست

    سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
    حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
    عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
    می آید یا رفته است ؟
    چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه
    بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
    نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
    آدمی حسرت سرگردونه
    ناظر هلهله باد و علف
    هیجانی ست بشر
    در تلاش روشن باله ماهی با آب
    بال پرنده با باد
    برگ درخت با باران
    پیچش نور در آتش
    آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
    چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
    دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
    سردمه
    مثل پایان زمین
    ما چرامی بینیم
    ما چرا می فهمیم

    ما چرا می پرسیم



    بقیه جملات زیبا از استاد حسین پناهی در ادامه مطلب

    درک زیبایی ‚ درکی زیباست
    سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری
    حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است
    عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست
    می آید یا رفته است ؟
    چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه
    بازی زلف دل و دست نسیم افسونه
    نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت
    آدمی حسرت سرگردونه
    ناظر هلهله باد و علف
    هیجانی ست بشر
    در تلاش روشن باله ماهی با آب
    بال پرنده با باد
    برگ درخت با باران
    پیچش نور در آتش
    آدمی صندلی سالن مرگ خودشه
    چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است
    دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه
    سردمه
    مثل پایان زمین
    ما چرامی بینیم
    ما چرا می فهمیم
    ما چرا می پرسیم

    .

    .

    .

    .

    شناسنامه
    من حسینم
    پناهی ام
    من حسینم , پناهی ام
    خودمو می بینم
    خودمو می شنفم
    تا هستم جهان ارثیه بابامه
    سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش
    وقتی هم نبودم مال شما
    اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم
    با من بگو یا بذار باهات بگم
    سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو
    ها؟
    .
    .

    .

    .

    .

    .

    .

    سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
    حرمت نگه دار دلم
    گلم
    که این اشک خون بهای عمر رفته من است
    میراث من
    نه به قید قرعه
    نه به حکم عرف
    یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
    به نام تو
    مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
    کتیبه خوان قبایل دور
    این,این سرگذشت کودکی است
    که به سرانگشت پا
    هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
    هرشب گرسنه می خوابید
    چند و چرا نمیشناخت دلش
    گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
    پس گریه کن مرا به طراوت
    به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
    و آواز میخواند ریاضیات را
    در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
    دودوتا چارتا چارچارتا
    در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
    با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
    با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
    آری دلم
    گلم
    این اشکها خون بهای عمر رفته من است
    دلم گلم
    این اشکها خون بهای عمر رفته من است
    میراث من
    حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
    تا بدانم و بدانم و بدانم
    به وار
    وانهادم مهر مادریم را
    گهواره ام را به تمامی
    و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
    و کبوترانم را از یاد بردم
    و می رفتم و می رفتم و میرفتم
    تا بدانم و بدانم و بدانم
    از صفحه ای به صفحه ای
    از چهره ای به چهره ای
    از روزی به روزی
    از شهری به شهری
    زیر آسمان وطنی که در آن فقط
    مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
    سند زده ام یک جا
    همه را به حرمت چشمان تو
    مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
    که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
    تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
    بر این مقصود بی مقصد
    از کلامی به کلامی
    و یکی یکی مردم
    بر این مقصود بی مقصد
    کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
    مرا مهتاب
    مرا لبخند
    و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
    پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
    که آویشن را میسرود
    مسیح به جلجتا بر صلیب نمی شد
    و تیر باران نمی شد لورکا
    در گرانادا
    در شب های سبز کاجها و مهتاب
    آری یکی یکی مردم به بیداری
    از صفحه ای به صفحه ای
    تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
    پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
    به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف
    تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
    حرمت نگه دار دلم گلم
    دلم
    اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود
    داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
    نه , نه
    به کفر من نترس
    نترس کافر نمی شوم هرگز
    زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
    انسان و بی تضاد؟
    خمره های منقوش در حجره های میراث
    عرفان لایت با طعم نعنا
    شک دارم به ترانه ای که
    زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند
    پس ادامه میدهم
    سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
    با این همه
    تو گوئی اگر نمی بود
    جهان قادر به حفظ تعادل نبود
    چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
    نگاهش کن
    چون آن کلاغ
    چون آن خانه
    چون آن سایه
    ما گلچین تقدیر و تصادفیم
    استوای بود و نبود
    به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
    در اشکال گرفتار آمدم
    مستطیل های جادو
    مربع های جادو
    من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
    دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
    عرفات در استادیوم فوتبال
    در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
    در همین پنجره گله به چرا بردم
    پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
    سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
    زلف به چپ و راست خواباندم
    تا دل ببرم از دختر عمویم
    از دیوار راست بالا رفتم
    به معجزه کودکی
    با قورباغه ای در جیبم
    حراج کردم همه رازهایم را یک جا
    دلقک شدم با دماغ پینوکیو
    و بوته گونی به جای موهایم
    آری گلم
    دلم
    حرمت نگه دار
    که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
    سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
    و همیشه گریه می کرد
    بی مجال اندیشه به بغض های خود
    تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟
    و به کدام مرام بمیرد
    آری گلم
    دلم
    ورق بزن مرا
    و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
    با سلام
    و عطر آویشن
    نازی
    نازی مرد
    آن همه دویدن و سراب
    این همه درخشش و سیاه
    تا کجا من اومدم
    چطوری برگردم؟
    چه درازه سایه‌ام
    چه کبود پاهام
    من کجا خوابم برد؟
    یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت؟
    من می‌خواهم برگردم به کودکی
    قول می‌دهم که از خونه پامو بیرون نذارم
    سایه مو دنبال نکنم
    تلخ تلخم
    مثل یک خارک سبز
    سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی‌شم
    چه غریبم روی این خوشه سرخ
    من می‌خوام برگردم به کودکی
    نمیشه، نمی‌شه
    کفش برگشت برامون کوچیکه
    پابرهنه نمی‌شه برگردم ؟
    پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
    برای گذشتن از ناممکن، کی یو باید ببینیم!؟
    رویا رو، رویا رو
    رویا را کجا زیارت بکنم؟
    در عالم خواب
    خواب به چشمام نمی‌آد
    بشمار , تا سی بشمار … یک و دو
    سه و چهار
    پنج و شش
    هفت و هشت
    نه و ده
    قرینه است
    این درخت آن درخت
    بر آبی بی انتهای بالاتر
    تنها جای تو خالی ست
    سبزه قبای خواب ُ خیال من
    و دوباره خش خش گربه ی یاد تو
    که به حیاط دلم برگشته است
    می نشینم
    و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره
    در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم
    و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود
    زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست
    پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین
    با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم
    و از او دور می شوم
    و هر چه دورتر می شوم
    شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود
    و باز سکوت


    ************


    آری … دلم ! ، گلم ! حرمت نگه دار
    کاین اشکها خون بهای عمر رفته من است
    سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
    و همیشه گریه میکرد
    بی مجال اندیشه به بغضهایش
    تا کی مرا گریه کند
    تا کی
    و به کدام مرام بمیرد
    آری … دلم ! ، گلم
    ورق بزن مرا
    و به افتاب فردا بیاندیش که برای تو طلوع میکند
    با سلام و عطر آویشن

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .


     

    و رسالت من این خواهد بود
    تا دو استکان چای داغ را
    از میان دویست جنگ خونین
    به سلامت بگذرانم
    تا در شبی بارانی
    آن ها را
    با خدای خویش
    چشم در چشم هم نوش کنیم

    ********************************************

    بیراهه رفته بودم
    آن شب
    دستم را گرفته بود و می کشید
    زین بعد همه عمرم را
    بیراهه خواهم رفت

    ********************************************

    من زندگی را دوست دارم
    ولی از زندگی دوباره می ترسم

    دین را دوست دارم
    ولی از کشیش ها می ترسم

    قانون را دوست دارم
    ولی از پاسبان ها می ترسم

    عشق را دوست دارم
    ولی از زنها می ترسم

    کودکان را دوست دارم
    ولی از آیینه می ترسم

    سلام را دوست دارم
    ولی از زبانم می ترسم

    من می ترسم پس هستم
    این چنین می گذرد روز و روزگار من

    **************

    کهکشانها کو زمینم ؟
    زمین کو وطنم ؟
    وطن کو خانه ام ؟
    خانه کو مادرم ؟
    مادر کو کبوترانم ؟
    معنای این همه سکوت چیست ؟
    من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟

    کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
    کـــــــــاش


    ********************************************


    به ساعت نگاه میکنم
    حدود سه نصف شب است

    چشم میبندم تا مباد که چشمانت را
    از یادت برده باشم

    و طبق عادت کنار پنچره میروم
    سوسوی چند چراغ مهربان
    و سایه های کشتزار شبگردان
    خمیده و خاکستری
    گسترده بر حاشیه ها
    و صدای هیجان انگیز چند سگ
    و بانگ آسمانی چند خروس

    از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
    و خوشحال که هنوز
    معمای سبز رودخانه از دور
    برایم حل نشده است

    آری از شوق به هوا میپرم
    و خوب میدانم
    سال هاست که مرده ام


    ********************************************

    بی تو
    نه بوی خاک نجاتم داد
    نه شمارش ستاره ها تسکینم
    چرا صدایم کردی؟
    چرا؟

    سر اسیمه و مشتاق
    سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
    نشان به ان نشان
    که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
    و عصر
    عصر والیوم بود
    و فلسفه بود
    و ساندویچ دل و جگر

    ********************************************

    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جونور کامل کیه؟
    واسطه نیار، به عزتت خمارم
    حوصله‌ی هیچ کسی رو ندارم
    کفر نمی‌گم، سوال دارم
    یک تریلی محال دارم
    تازه داره حالیم می‌شه چی‌کاره‌ام
    می‌چرخم و می‌چرخونم ٬ سیاره‌ام
    تازه دیدم حرف حسابت منم
    طلای نابت منم
    تازه دیدم که دل دارم، بستمش
    راه دیدم نرفته بود، رفتمش
    جوونه‌ی نشکفته رو٬ رستمش
    ویروس که بود حالیش نبود هستمش

    جواب زنده بودنم مرگ نبود؛ جون شما بود؟
    مردن من مردن یک برگ نبود؛ تو رو به خدا بود؟

    اون همه افسانه و افسون ولش؟
    این دل پر خون ولش؟
    دلهره‌ی گم کردن گدار مارون ولش؟
    تماشای پرنده‌ها بالای کارون ولش؟
    خیابونا، سوت زدنا، شپ شپ بارون ولش؟

    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جونور کامل کیه؟
    گفتی بیا زندگی خیلی زیباست؛ دویدم
    چشم فرستادی برام تا ببینم؛ که دیدم

    پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه؟
    کنار این جوب روون معناش چیه؟
    این همه راز، این همه رمز
    این همه سر و اسرار معماست؟
    آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟ نه والله
    مات و پریشونم کنی که چی بشه؟ نه بالله
    پریشونت نبودم؟
    من
    حیرونت نبودم؟

    تازه داشتم می‌فهمیدم که فهم من چقدر کمه
    اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه
    گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه
    انجیر می‌خواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه

    چشمای من آهن انجیر شدن
    حلقه‌ای از حلقه‌ی زنجیر شدن
    عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
    چشم من و انجیرتو بنازم

    دیوونه کیه؟
    عاقل کیه؟
    جونور کامل کیه؟

    ********************************************

    میزی برای کار
    کاری برای تخت
    تختی برای خواب
    خوابی برای جان
    جانی برای مرگ
    مرگی برای یاد
    یادی برای سنگ

    این بود زندگی. . . ؟

    ********************************************


    من : بقچه ی مسافرت می بندی ؟

    نازی : اَر خدا بخواد می خوام برم جنوب

    من : با تب ِ تُو مو وُ خون ریزی ؟

    کی می خوای برگردی ؟

    نازی : سه میلیون سال دیگه

    من : سه میلیون سال دیگه

    چه طوری پیدات کنم ؟

    نازی : با قطار بیا جنوبُ

    آن جا پیاده شو

    هر کجا بابونه دیدی ، بو کن

    من اون جام

    ********************************************

    و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها
    در شعله ها سوختند
    تا سند سوختن نویسنده شان باشند
    پروانه ها
    آخ
    تصور کن
    آن ها در اندیشه چیزی مبهم
    که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
    در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
    یادم می آید
    روزگاری ساده لوحانه
    صحرا به صحرا
    و بهار به بهار
    دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم

    عشق را چگونه می شود نوشت
    در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
    که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

    دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
    وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
    من تو را
    او را
    کسی را دوست می دارم

    ********************************************

    دم به کله میکوبد و

    شقیقه اش دو شقه میشود

    بی آنکه بداند

    حلقه آتش را خواب دیده است

    عقرب عاشق

    ********************************************

    چقدر شبیه مادرم شده ام

    چرا نمی شناسی ام ؟
    چرا نمی شناسمت ؟
    می دانم که مرا نمی شنوی
    و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

    دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
    به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

    با توام بی حضور تو
    بی منی با حضور من
    می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

    همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
    و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

    و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
    نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند

    باید پیش از بند آمدن باران بمیرم

    ********************************************


    به آتش نگاهش اعتماد نکن

    لمس نکن

    به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند

    به سرزمینی بی رنگ

    بی بو ، ساکت

    آری

    بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو

    اگر خواستار جاودانگی عشقی

    ********************************************

    بی شک جهان را به عشق کسی آفریده اند

    چون من که آفریده ام از عشق

    جهانی برای تو


    ********************************************

    جا مانده است
    چیزی جایی
    که هیچ گاه دیگر
    هیچ چیز
    جایش را پر نخواهد کرد
    نه موهای سیاه و
    نه دندانهای سفید





    ارسال نظر براي اين مطلب
    اين نظر توسط به تو چه در تاريخ 1391/9/20 و 23:13 دقيقه ارسال شده است


    اين نظر توسط ساخت بنر رایگان در تاريخ 1391/6/22 و 19:46 دقيقه ارسال شده است

    با سلام

    لینک هدر شما

    http://niloblog.com/files/images/bjmt1g64tz1lk6vrc0un.gif


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    مطالب تصادفی
    آرشيو
    یکسال تبلیغ 30تومن

    خــبرنامــه